چو تخته پاره بر موج ...

نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

چو تخته پاره بر موج ...

نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

بایگانی

خیلی وقتها...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • رها رها
  • ۰
  • ۰

امشب نشستم فیلم "درخشش ابدی یک ذهن درخشان" را دیدم. چند سال پیش دیده بودمش. ولی امشب دلم خواست دوباره ببینم. 

یاد کلی خاطره افتادم. فکر کنم حدود ده سال پیش بود که به سارا گفتم کاش می شد بخش هایی از حافظه و خاطره ها را پاک کنیم تا دیگه یادمون نیاد و جونمون راحت بشه! خندید و گفت خیلی ها تلاش کردند و نشده! فیلمش ساختند. سارا بهم این فیلم را معرفی کرد و همون سالها دیدم. جالب بود. اینکه خودمون را هم بکشیم فراموش نمی کنیم اون کسی را که یه زمانی دوسش داشتیم. 

 

ولی ممکنه با گذر زمان دیگه اهمیتش را از دست بده. یعنی دیگه برامون خیلی عادی بشه. بپذیریم که فلان شخص بخشی از گذشته و خاطرات مون بوده و خوب یا بد تموم شده و رفته. 

 

این چند روز که اینترنت قطعه خیلی همه کلافه هستند. خواهر کوچیکه ام هی زنگ می زنه و بهم میگه: تو خبر نداری کی نت وصل میشه؟

میگم نه! علم غیب که ندارم. ولی لابد تا دو سه روز دیگه وصل میشه. اینجوری هیشکی نمی تونه به امورات زندگیش برسه. استادا و دانشجوها باید دسترسی داشته باشند به نت. می خوان پایان نامه بنویسند. هزار کار و زندگی دارند. نمیشه اینجوری که...

 

خواهرم، بچه هاش مهاجرت کردند و خارج از کشورند و این چند روز نتونسته خبری از بچه هاش داشته باشه. همین کلافه اش کرده... 

 

بهش گفتم من که می دونی مدتهاست دیگه با کسی زیاد حرف نمی زنم. وابسته به هیچ شخص و گروهی جایی نیستم که حالا نت قطع باشه دلتنگ یا کلافه بشم. به همین امور روزمره می رسم و هر وقت هم دلم بخواد میام توی وبلاگم می نویسم. توی وبلاگم هم خبری نیست و اینجا هم منتظر کسی نیستم و برای دل خودمه...

 

خوبی تنهایی همینه. اینکه هرچی بشه دیگه زیاد مهم نیست. 

 

توی همین فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک، یه جاش کلیمیتن به جوئل می گفت: با حرف زدن و به اشتراک گذاشتن جزییات و علائق و اینا ست که صمیمیت و رابطه ساخته میشه... 

 

و من یاد همه ی اون آدمایی افتادم که قبلا باهاشون صمیمیت می ساختم و براشون از خودم می گفتم. از جزییات زندگی...

 

ولی خب دیگه اینکار را نمی کنم و آگاهانه حواسم هست که صمیمیت نسازم. وقتی درباره دیگری ندونیم و اونم از ما ندونه، رابطه عمیقی ساخته نمیشه. صمیمی نمیشیم، وابسته نمیشیم، فاصله و مرز همیشه بین مون می مونه و اینجوری جونمون راحت می مونه از همه لحاظ.

 

مثلا خاصیتش همینه که اگر نت و تلفن و زمین و زمان هم تعطیل و بسته بشه، دلتنگ هیچ خری نمیشیم و راحت به همون زندگی عادی و روزمره ادامه میدیم. 

 

هاها... 

 

والا به خدا خیلی خوبه این تنهایی در عرش کبریایی خود... مثل خدا...

 

 

  • رها رها
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • رها رها
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • رها رها
  • ۰
  • ۰

داستان شمع و سایه اش

 

رها به دانه کف دستش نگاه کرد و کمی فشارش داد. مثل یک زگیل کوچک بود. بدون هیچ دردی، بدون هیچ علائم خاصی. فقط یک برجستگی کوچک. بعدش به جاشمعی کوچک روی میز خیره شد. شبیه یک دخترک یا فرشته بود. موهای فر داشت. و دو تا بال کوچک. یک گل کوچک روی موهایش بود. به این فرشته خیره شده بود و به هزار موضوع مختلف فکر می کرد. 

 

مثلا به گلناز فکر می کرد. گلناز که مهرماه سال 1399 توی گروه دوستانه، حرف درشتی بهش زده بود. هر دو ناراحت شده بودند. از گروه لفت داده بود. بعدها دیگر گلناز را ندیده بود و شنیده بود مهاجرت کرده و رفته کانادا. بعد از پنج شش سال، چند روز پیش در یک دورهمی دیده بودش و انگار نه انگار که چند سال پیش چه حرفهایی به هم زده بودند. توی کافه همدیگر را محکم در آغوش گرفته بودند و روبوسی و بگو بشنوهای خیلی عادی. ظاهرا هیچ کدام آدم های چند سال پیش نبودند. زندگی هزار بازی داشت و باعث می شد آدم ها در خیلی جهات خواسته یا ناخواسته تغییراتی داشته باشند. 

 

فندک آورد و شمع روی جاشمعی را روشن کرد. لحظه ای به شعله ی زیبای شمع نگاه کرد. یاد دوران کرونا افتاد. یاد بعدها که مدام برق می رفت. یاد همه ی شرایط اضطراری که با روش های مختلف سعی کرده بود دوام بیاورد. با شمع روشن کردن، با داستان نوشتن، با کیک پختن، با ورزش و پیاده روی، با حرف زدن با دوستان و آشنایان. با فیلم دیدن و کتاب خواندن. 

در همه ی این سالها به این نتیجه رسیده بود به هر چیزی پناه ببرد بهتر از پناه بردن به آدم هاست. آدمها ناامیدش کرده بودند. می دانست هیچ آدمی نیست که پناه امنی باشد. به هیچ کس نمی شد نزدیک شد و بعد پشیمان نشد. 

زینب گفته بود آدم باید پناه ببرد به چاه! مرضیه هم یکبار همین را گفته بود. اینکه آدم برود سرش را داخل چاه کند و با چاه حرف بزند بهتر است. چاه حرف هایت را می شنود و به هیچ کس نمی گوید. قضاوت نمی کند. راه حل نمی دهد. برایت دردسر درست نمی کند. 

 

در شعله شمع سه رنگ می دید. آبی، زرد کمرنگ، زرد پر رنگ. پارافینش هم صورتی و سفید بود. یک شمع لاغر زیبای فانتزی. 

 

شعله شمع زبان به سخن گشود و گفت:

 

 فکر نمی کردم یکبار اینجوری روشن بشم که کسی با دقت نگاهم کنه و درباره ام بنویسه. چی شد فکر کردی درباره ام بنویسی؟ 

 

رها گفت: والا چمی دونم! همین شرایط کوفتی که راهی به جایی نداریم. یکی از مظالب وبلاگم را خوندم که چند سال پیش نوشته بودم. خیلی حس خوبی داشت. یاد کلی خاطره افتادم. یاد کلی آدم. گفتم بازم بنویسم. شاید چند سال دیگه هم بخونم و باحال باشه. 

 

شمع داشت کوتاه تر و کوتاه تر می شد. با مهربانی گفت:

 

چه خوب! اینجوری منم توی نوشته ات ماندگار میشم. مثل همه ی اون آدم هایی که توی نوشته هات هستند. 

 

رها لبخند زد و گفت: آره! همینه... آدم ها میان و میرن ولی توی خاطره های ما هستند. مثل همون وقتی که رفتند. دیگه بعدش نمی دونیم چی شدند. 

 

شمع گفت: چرا آدما میرن؟ برام زود بگو تا تموم نشدم و منم نرفتم. 

 

رها فکر کرد و گفت: والا دقیق نمی دونم. فقط انگار آدم ها هم تاریخ انقضا دارند. البته بعضی هم تموم نمیشن و تا زنده هستند می مونند برای هم. 

 

سایه شمع و جاشمعی افتاده بود روی شیشه ی میز. یک منظره ی زیبا. رها گوشی اش را برداشت و عکس گرفت از شمع و سایه اش. می خواست در خاطره اش نگه دارد شمع صورتی و سایه اش را. 

 

شمع گفت:

تو نویسنده ای؟ برای چی می نویسی؟

 

رها گفت: اینم نمی دونم! نوشتن را دوست دارم. لذت می برم. حالم را خوب می کنه. 

 

شمع گفت: خب خوبه. نوشتن با نور شمع خیلی رویاییه. مرسی منو سهیم کردی توی این لذت. دیگه از چیا لذت می بری؟

 

رها گفت: از خیلی چیزا. مثلا از دوست داشتن دیگران. از آشپزی. از نگهداری گل و گیاهان. از رانندگی کردن. از موسیقی

 

رها نفس عمیقی کشید و بازدمش باعث شد شعله شمع بلرزد و بیشتر شود. انگار که برقصد. 

 

شمع رقصان پرسید:

 

تو که گفتی از آدم ها ناامید شدی، پس چطور دوسشون داری؟ 

 

رها چشمهایش درخشید از این سوال بامزه ی شمع. زمزمه کرد: 

آره! من هنوزم آدم ها را دوست دارم. با همه ی ضعف و نقص هاشون. مثلا لیلا دوستم یه اخلاق هایی داره که گاهی لجم می گیره و میگم دیگه بهش محل ندم ولی بعد می بینم یه اخلاق هایی هم داره که بامزه است و میشه به خاطر اونا بخشیدش. یا باهاش مدارا کرد. یا حتی دوسش داشت. آدم ها ضعیف هستند. همه آدم ها نکات ضعف و قوت دارند. بعضیا خب خیلی آسیب می زنند یا جوری آدمو کلافه می کنند که تصمیم می گیریم رابطه را قطع کنیم یا خیلی تقلیل بدیم. ولی بعضیا را میشه همینجوری در یه سطحی باهاشون در ارتباط موند و دوستشون داشت. 

 

شمع گفت: منو دوست داری؟

 

رها خندید و گفت: آره! تو شمع امشب من بودی. یه شمع زیبا و درخشان که همدم من شدی تا این قصه را بنویسم. 

 

نخ وسط شمع داشت تموم می شد. شمع کوتاه و کوتاه می شد و هنوز مشتاق گفتگو بود. پرسید تا حالا شده از دوست داشتن پشیمون بشی؟

 

رها به شمع خیره شد و گفت:

 

ببین شاید یه زمانی بوده که از سر عصبانیت یا خشم گفتم کاش کسی را دوست نداشتم. کاش دل نداده بودم. ولی بعدش در نهایت متوجه شدم که عمیقا خوشحالم از همه ی دوست داشتن ها. خوشحالم برای همه ی وقتهایی که دل و قلبم را کف دستم گرفتم. برای همه ی وقتهایی که بی دریغ محبت کردم. شاید قلبم را شکستند. شاید قلبم مدتی تیره و تار شده، ولی بعد دوباره نورانی شده مثل تو... 

 

شمع با آرامش گفت: آفرین! عشق، قلب را نورانی می کنه. گرما می بخشه. و این نور و گرما به بقیه هم می رسه. برای همینه همه دوستت دارند و مثل پروانه دورت می گردند. همون گلناز و ندا هم خیلی خوشحال شدند که تو رفتی دیدنشون. اون مرضیه و لیلا هم خیلی دوستت دارند و دوست دارند توی این هاله ی گرما و نور تو باشند ولی بلد نیستند چیکار کنند.  بهم قول بده که همیشه مثل شمع گرما و نور ببخشی. آدم ها ضعیفند. یخ می زنند اگر گرما و نور و عشق نباشه. باید بهشون برسه این چیزا. تو دریغ نکن.

 

رها با تعجب به شمع نگاه می کرد که داشت تموم می شد و با آخرین لرزش نورش اینا را می گفت. شمع انگار از دنیای دیگری اومده بود تا توی یه شب سرد دی ماه این حرف ها را زمزمه کنه و بره. 

 

رها گفت یادته توی کافه روشنت کرده بودیم، آوین و صبا و علی فوتت کرده بودند؟ دست زده بودیم؟ 

 

شمع با خوشحالی گفت: آره یادمه. همیشه خوشحال میشم از خنده و خوشحالی بچه ها... چه چیزی بهتر از اینکه آدم شمع تولد و شادی باشه؟

 

نخ شمع داشت پایین می افتاد، در آخرین لحظه گفت: قول دادی؟

 

رها گفت: بله ! قول میدم. چشم... حتما...

 

شمع خاموش شد. دود سفیدی از ته شمع بلند شد و توی فضا چرخید. 

 

شمع سوخته شده و تمام شده بود. خاطره اش مانده بود. یک قصه روایت شده بود و رها خوشحال بود.

 

پایان

  • رها رها
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • رها رها
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • رها رها
  • ۰
  • ۰

سلام

خوبین؟ چه خبرا؟ این وقتهایی که نت ملی میشه، بازگشت همه به سوی همین وبلاگ هاست! 

مردم می خوان از همدیگه و جامعه با خبر بشن. برای همین همه سر می زنند به همین وبلاگ ها ببینند چه خبره. 

من این وبلاگ برام حکم دفتر یادداشت شخصی و خصوصی داره. برای دل خودم می نویسم. ولی الان گفتم یه پست عمومی بنویسم هر کسی سر زد بخونه احساس تنهایی نکنه!

فعلا هیشکی نمی دونه چه خواهد شد. باید منتظر بمونیم و صبور باشیم. من خودم را سرگرم همین کارهای روزمره زندگی کردم. غذا پختن و صبح ها کمی پیاده روی و خرید روزمره و اینا. شب ها هم فیلم می بینم. گاهی هم برای دل خودم اینجا یا توی فایل های شخصی ام می نویسم. 

حتی حوصله تلفنی حرف زدن و بگو بشنو درباره وقایع هم ندارم. یعنی طاقت شنیدن ندارم دیگه... 

من 48 ساله هستم و همه ی عمر ما به همین چیزا سپری شد. کاش جوری بشه که مردم کشور ما هم طعم آرامش و آسایش و رفاه را بچشند. کاش تموم بشه اینهمه نگرانی و بلاتکلیفی و ترس و اضطراب. کاش روزهای خوبی در راه باشند. 

کاش بازم دل و دماغ داشته باشیم از عشق بگیم. از شعر بگیم. از روزهای روشن و آفتابی بگیم. 

مواظب خودتون باشید. 

خدا پشت و پناه همگی

یا حق

  • رها رها
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • رها رها
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • رها رها