چو تخته پاره بر موج ...

نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

چو تخته پاره بر موج ...

نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

پرسه بزن...

توی این روزهای آلوده دلم گرفته بوده...

امروز دو تا کتاب خریدم. از یکی شون ۵۰ صفحه خوندم و مشتاقم بقیه اش رو بخونم...

دلم تنگه... دلم تنگه ولی چه میشه کرد؟

امروز توی شهر کتاب ف رو دیدم... باهاش قرار گذاشتم برای فردا

دلتنگ و خسته ام... 

امروز یه داستان کوتاه دیگه نوشتم...

باید بیشتر بخونم،بیشتر بنویسم....

نفس من گره خورده به یک تب تند تو ...

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

امروز دوشنبه دوم دی ماه ...

از یکی مجلات داستانی بهم پیشنهاد شد براشون داستان بفرستم. یکی از داستان هام رو ویرایش کردم و فرستادم. امیدوارم پذیرش کنند و چاپ بشه... خیلی هیجان زده ام... دو سه ساعت هم داشتم روی داستانم کار می کردم. یعنی واقعا دارم تلاش می کنم و راه پیدا می کنم برای چاپ داستانها.‌..خیلی هم ازم انرژی میبره... باید چند تا داستان دیگه هم بنویسم. 

برای دیدن لبخند تو همه ی تلاشم رو می کنم...

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

پاییز هم تموم شد، شب یلدا را هم پشت سر گذاشتیم، زمستان رسید ...

سال 2019 هم دارد تمام می شود ... 2019 ای که قرار بود عالی باشد و لذت ببریم و چیزی بدهکار خودمان نمانیم ... خوب هم بود ... آنقدر صدایت را شنیده ام که غرق شوم در حضورت... آنقدر که خواب ببینم آمده ام خانه ات ...

این روزها هوا آلوده است، بچه ها مدام تعطیل هستند و در خانه ... 

شب یلدا را خانه ی مامان دورهم بودیم...

مطلب و داستان تازه ای ننوشته ام این روزها ... چند تا از داستانهایم را برای مجلات و نشریات و جشنواره ها فرستادم، باید صبر کنم ببینم چه می شود. شاید هم باید تلاش کنم و داستان های قوی تری بنویسم.

دلم برای خواندن نوشته هایت تنگ شده ... کاش این روزهای آخر سال باز هم بنویسی... هیچوقت یادم نمی رود ان حس عجیبی را که ده سال پیش وقتی وبلاگت را پیدا کردم و خواندمت ... چقدر لذت بخش بود ... خواندنت مثل دیدنت بود ... بعد از 6-7 سال دوری و بی خبری حس عجیبی بود خواندن روزمره های زندگی ات ... کاش هنوز آن وبلاگت بود ... کاش می توانستم گاهی مرورش کنم ... درست است که نسبت به ده سال پیش خیلی تغییر کرده ای و همه چیز یک جور دیگر شده است ولی باز هم مرور گذشته ها و حال و هوای آن موقع خالی از لطف نیست.

یکی از جنبه های جالب ارتباطات دور ولی نزدیک، همین جاری شدن در زندگی یکدیگر است بدون اینکه واقعا از نزدیک دیده باشیم.مثلا همین که تو داری گاز را می سابی یا رانندگی می کنی، یا شیر را می جوشانی ... 

شنیدن صدای خنده های کسی که دوستش داری نعمت بزرگی است... روزی هزار بار باید خداراشکر کرد ...

آخر شب است ... خوابم گرفته... فقط دلم خواست چند خطی بنویسم... نوشتن در وبلاگ خیلی لطف و صفا دارد... شاید این چند روز بیشتر در وبلاگ بنویسم برای چشیدن لطف و صفای آزادی و رهایی و عشق ... 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

خواب و مجله

فکر می کنم یه زمانی هم باید پناه بیارم به این وبلاگ ...

دارم شدیدا فکر می کنم که داستانهام رو چطوری چاپ کنم توی نشریات...

امشب داشتم به مجله ی بخارا فکر می کردم و خوابی که دیدم ... توی خواب یه نفر منو معرفی کرده بود به سردبیر مجله بخارا ... برای چاپ آثارم ... نمی دونم تعبیرش چیه ...

برم ببینم باید چیکار کنم ...

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

نت دیروز عصر وصل شد . سر زدم به شبکه های اجتماعی . احوال دوستانم رو پرسیدم . زنگ زدم به وینگولی (: دو سه ساعت حرف زدیم . دوستان خارج از کشور خیلی نگران شده بودند . دلم آروم شد با دوستام حرف زدم . 

استاد ادبیات از داستانهام خوشش اومده بود . دیگه تصمیم گرفتم امروز و فردا داستانها را آماده کنم بفرستم برای یه جایی ...

بریم بچسبیم به زندگی ...

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

امروز شنبه است . صبح شنبه است و نمیشه باهات حرف بزنم . اونایی که تلگرام و واتس آپ رو میبندند و تعطیل می کنند نمی دونند یا نمی فهمند که دنیای کسانی را داغون می کنند؟ 

دیروز مهمون داشتم . از مامانم گله کردم . هرچند می دونم فایده نداره ولی خب گاهی دل آدم میگیره دیگه . 

آدم از یه دقیقه یا یه روز دیگه ی خودش خبر نداره.  چه می دونستم ممکنه شرایطی پیش بیاد که هیچ جوره نتونی با کسانی در ارتباط باشی که ازت دورند؟ اون هفته صبح شنبه هرچی زنگ زدم و پیام دادم جواب ندادی.  نمی دونستی ممکنه هفته بعد نتونم بهت زنگ بزنم . شب هم که زنگ زدم خندیدی که خوبه هنوز نت دارید . همون وقت قطع شد و والسلام ! 

می خواستم ازت بپرسم حال و احوالت توی ترک چطوره؟ خوبی؟ راحتی؟ می خواستم هر بار ازت بپرسم چند روز شد؟ چند هفته؟ فکر کنم امروز ۲۱ روز میشه . گفتی روز ۲۱ ام سخته؟ حالا چیکار کنم؟ امروز به یادم باش . قوی باش ... 

دیگر ای باد صبا دست ز بختم بردار 

خبر از یار نیار 

دل من خاک شد و دوش به بادش دادم ....

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

ای دور ...

یعنی هی هر روز دریغ از دیروز ! یعنی چه موقع ما دسترسی پیدا می کنیم به گوگل و ایمیل و تلگرام و واتس آپ و اینستا؟ یعنی دیگه چه موقع می تونم احوال دوستام رو بپرسم یا تلفنی باهاشون حرف بزنم؟ یعنی ما الان باید اینجوری توی شرایط بی خبری قرار بگیریم ؟ یعنی برگشتیم به دهه هفتاد؟ یعنی توی دنیا جای دیگه ای هست که اینجوری باشه و حکومتش فکر کنه مردم کشورش نباید با دنیا ارتباط داشته باشند؟ 

این روزها گاهی خسته میشم از روزمرگی ، حوصله خوندن کتاب هم نداشتم، امروز کیک پختم . هوا هم سرده و برف اومد ... دل تنها و غریبم گرفته ... امشب زنگ زدم تلفنی احوال اکرم رو پرسیدم . بعدش لیلا م بهم زنگ زد . گفت به یادت بودم گفتم احوالت رو بپرسم . گفتم باور می کنی منم دیروز داشتم بهت فکر می کردم ؟؟؟ دوست دوران دبیرستان که الان پزشک فوق تخصص اطفال هست و پارسال بعد از ۲۰ سال دیدمش . لیلای مهربان و بسیار بامرام ... سال دوم دبیرستان نیمکت جلویی من می نشست . چقدر آتیش میسوزوندیم ... و حالا توی این شب سرد برفی که دسترسی به نت نداریم یاد من افتاده و زنگ زده حالم رو بپرسه... عمرا فکر نمی کردم لیلا به یادم باشه ...

این روزا خیلی یاد رفیقی میفتم که یه زمانی سنگ صبورم بود . و حالا دیگه نیست . نیست و من زیاد به یادش میفتم.  اون رفت و من از همه فاصله گرفتم . تنهایی و غربتم را گاهی با ریحانه و بچه هاش پر می کنم . امروز رفتم بهش سر زدم و ازش دستور پخت یه کیک رو گرفتم . بعدشم اومدم خونه  و کیک پختم . 

امشب دلم می خواست بشینم پشت پنجره و به آسمان و هوای سرد بارانی و برفی نگاه کنم و با کسی حرف بزنم که فکر می کنم منو از پشت پنجره می بینه... با کسی حرف بزنم که توی آسمونه ... بگم رفیق خوب شد رفتی و این روزا رو ندیدی ... اگه بودی لابد بهم می گفتی : بی خیال . سخت نگیر . ما بدتر از اینا هم دیدیم . می گذره... شاد باش و دل ببند به همین گرمای زندگی روزمره ات . 

نیستی ولی هستی ، خودت یه جا نوشته بودی ، نوشته بودی نیستی معنا نداره ، همه در این دنیای هستی، هستند . شاید یه کم دورتر ... 

برام دعا کن ای دور ! 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

امروز دوشنبه ۲۷ آبان.  دو روزه مدارس اصفهان تعطیله . نت قطع بوده و دسترسی به شبکه های اجتماعی نداریم . الان دیدم این وبلاگ باز میشه.  حتی نمی تونیم ایمیل بزنیم . می خواستم به دوستام خبر بدم . به سارا و زینب بگم که دسترسی به نت نداریم و از همه جا بی خبریم و برگشتیم به دوران ماقبل تاریخ! به دورانی که نت و شبکه های اجتماعی نبود . دیشب بارون اومد . شهرهای اطراف برف اومده . شهر نا امن شده . امروز صبح رفتیم کمی خرید مایحتاج خونه . شرایط معلوم نیست چی میشه.  بنزین شده لیتری ۳۰۰۰ تومان و برای همین مردم اعتراض کردند . بر فرض که اعتراض ها هم سرکوب بشه و هیچ اتفاقی هم نیفته، مطمئنا همه چی گرون تر میشه . فعلا وسایل نقلیه عمومی کار نمی کنند . بیشتر پمپ بنزین ها تعطیلند . شهر حالت عادی نداره . نوشتم که این روزها را به یاد داشته باشیم . مرغ امروز کیلویی ۱۳ هزار بود . بوقلمون ۲۵ هزار . سکه چند روز پیش بالای ۴ میلیون رفته بود . دلار هم گرون تر شده . خدا می دونه سال دیگه این موقع اوضاع این مملکت چی شده ؟ قیمتها چند برابر شده؟ مردم چقدر بدبخت تر شدند ؟ پراید که الان ۵۰ میلیون شده سال دیگه چن میشه؟ 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

سیمین ...

  امروز دنبال دخترم رفتم برای اولین جلسه تمرین تیم . سه شنبه بود امروز . دلم خواست با سیمین تلفنی حرف بزنم . زنگ زدم فکر کنم سرش شلوغ بود جواب نداد ولی می دونستم خودش زنگ میزنه . عصریه زنگ زد و کلی حرف زدیم . کلی درد و دل کردیم و از اوضاع جامعه و مدرسه ها گفتیم . گفت انگار مردم جامعه به خواب رفتند . ولی من بیدارم ، تو هم بیداری . 

حس خوبی بود حرف زدن باهاش . گفتم خاطرات خوبی از شما توی ذهن ما موند . شما توقع ما رو بالا بردی از مدرسه و مدیر مدرسه . گفتم یه روز میام دیدنتون.  گفت حتما بیا خوشحال میشم .

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

یک روز ...

دل تنگم ، خسته ام ...

امروز رفتم مدرسه دخترم . برای مسابقات و مربی سوال کردم . خیلی راحت گفت ما هزینه ای برای مربی و باشگاه نمیدیم و اگه تیم مدرسه مدال گرفت فقط به جایزه بهشون میدیم . یعنی اصلا براش مهم نیست بچه ها دارند چیکار می کنند . وقتی با مدیر سال قبل مقایسه می کنم خیلی متاسف میشم . تازه دارم می فهمم سه سال گذشته دخترم توی چه مدرسه خوبی بوده و چه مدیر با کفایت و خوبی داشتند . دلم تنگ شده برای سیمین . انتظارم از مدیر مدرسه رو خیلی بالا برده . نمی تونم این مدیرهای الکی رو تحمل کنم . ترجیح میدم دیگه زیاد مدرسه نرم و حرفی نزنم ‌. با همه جور آدمی نمی تونم سر و کله بزنم . از این کادر مدرسه خوشم نمیاد . نظراتشان بهم نزدیک نیست . روحیه هاشون رو نمی پسندم . کاش سیمین یه مدرسه میزد خودش . دخترم رو میبردم مدرسه اش ...

  • رها رها