چو تخته پاره بر موج ...

نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

چو تخته پاره بر موج ...

نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

حواسم بهت هست ...

شنبه ها ، شنبه ها ، شنبه ها ... شنیدن صدای تو ... همراه شدن با زندگیت ...

چقدر خوب که تصمیم گرفتی برای تغییر ... چقدر خوب که یک هفته است سیگارت رو ترک کردی . بهت افتخار می کنم ... 

مواظب خودت باش ... قدم به قدم همراهیت می کنم ... حواسم بهت هست ...  

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

امروز رفته بودم ازمایش خون . بعدشم رفتم طب سنتی برای لاغری ... عزمم رو جذم کردم برای تغییر سبک زندگی و لاغر شدن .

دیشب یکی از دوستام داستان هام رو خونده بود و خیلی تعریف کرد.  

باید به زودی داستان ها رو ویرایش کنم و بفرستم برای یه انتشارات. 

می خوام با خودم مهربون باشم . هم با جسمم هم با روحم. 

باید برای همه کارهام برنامه ریزی کنم . 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

امروز 12 آبان هست . یه سخنرانی گوش می دادم که درباره ی تئوری تغییر بود . ایجاد عادت های خوب ... درباره ی نوشتن هم می گفت . تصمیم گرفتم مثل گذشته گاهی برای خودم روزانه هام رو بنویسم .

گاهی که میرم مطالب وبلاگ قدیمیم رو می خونم خیلی خوشم میاد . انگار جریان بزرگ شدن و رشد خودم رو میبینم . میبینم کجاها خسته بودم ، کجاها قوی بودم . انگار مرور می کنم که چی بر من گذشته و از چه مسیری عبور کردم تا رسیدم به اینجایی که هستم .

داستانهایی رو نوشتم و دادم چند نفر از دوستام بخونند . می خوام ویرایش و بازنویسی کنم و بعد انشالله چاپشون کنم . 

حدود 7 سال پیش چند تا داستان توی وبلاگم نوشته بودم . دیشب مرور کردم . خودم خنده ام گرفته بود . بعضی جاهاش رو خیلی خوب نوشته بودم ، ولی بعضی از قسمتهاش هم خیلی ناشیانه بود . شاید ده سال دیگه هم به داستانهایی که الان نوشتم ، بخندم ! نمی دونم . شاید هم داستان های خوبی از کار دربیان . در هر صورت دارم تلاش می کنم برای بهتر نوشتن . برای اینکه به اون هدفی که همیشه داشتم نزدیک بشم . 

این مدت کتابهای زیادی هم خوندم . چند تا داستان کوتاه از جلال آل احمد ، سیمین دانشور ، صادق هدایت . 

می دونم که موفق میشم . سعی می کنم توی این وبلاگ هم هراز گاهی بنویسم . 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

نبض فرصت ها ...

مدتیه نیومدم اینجا چیزی بنویسم . ولی دلم تنگ میشه . یادداشت های خودمونی رو دوست دارم . یادگاری می مونه . این روزا جدی چسبیدم به داستان نویسی . دارم داستان کوتاه می نویسم . کنارش هم کتاب می خونم . داستان های سیمین دانشور و نویسنده های دیگه رو می خونم . کمکم می کنه که بهتر بنویسم . 

دو روز دیگه تولدمه ... 42 سالم تموم میشه ... باید دیگه یه تکونی بخورم و بنویسم ...

امروز به مووینگولی خودم گفتم : دو روز دیگه تولدمه ؟ چیکار کنم ؟

خندید ... منم خندیدم ... بهش گفتم حداقل تو یه عکس از خودت بگیر ، یه چیزی بنویس ... به شوخی های قبلمون خندیدیم . ماجرایی رو تعریف کرده بود که یه نفر بهش گفته بود : بیام برسونمت ؟  اونم خندید و گفت : بیام برسونمت ! خندیدیم ... محبت هایی که شکل بروزشان را پیدا نمی کنند ... 

الان آخر شب شنبه است . به عبارتی شد بامداد یکشنبه ...یکشنبه 14 مهر ... چقدر روزها تند می گذرند... فرصت ها از دست میرند ... باید نبض فرصت ها رو در دست گرفت ... باید زمان رو کش داد ... 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

تنهایی همیشگی

من همیشه تنها بودم ... همیشه هم تنها خواهم بود ... اصلا همه ی آدمها تنها هستند ... بعضیا این تنهایی رو بیشتر درک می کنند ، بعضیا کمتر ...

خب به درک ! به جهنم ! دنیا تا بوده همین بوده ... تنها هستم و هیشکی دوسم نداره ... هر کسی هم میگه دوستت دارم ، دروغ میگه ... همه خودشون و منافعشون رو بیشتر دوست دارند . عشق ناب و خالص ندیدم هیچوقت ...

 

کسی این وبلاگ رو می خونه آیا؟

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

خسته ام ... خیلی خسته ... از زندگی و همه ی آدمها خسته ام ... دیگه نمی خوام برای زندگی تلاشی بکنم ... حتی آینده ی بچه هام هم دیگه برام مهم نیست ... دیگه اینهمه زحمت و تلاش و بدو بدو بسه ... وقتی آدم اینهمه زحمت می کشه و همش بی نتیجه می مونه ... وقتی حتی نزدیک ترین آدمهای اطرافمون هم قدر نمی دونند و نمی فهمند ... یعنی فاتحه همه چی خونده شده ... 

از قدیم و ندیم گفتند برای کسی بمیر که برات تب کنه ... و من توی این دنیا هیچ کسی رو ندارم که برام تب کنه ! هیشکی رو ندارم ... همه فقط منو برای منافعشون می خوان و تا زمانی که بهشون سرویس بدم ... اگه یه روز شرایط بر وفق مرادشون نباشه میزنند زیر همه چی ...

خسته ام و دیگه حوصله ی حرف زدن و توضیح دادن برای هیشکی ندارم ... دلم به بودن هیشکی گرم نیست ... دلم می خواد بمیرم و برم ... دلم برای هیشکی هم نمی سوزه ... 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

اهلی

دلم تنگ است ... حالم خوب نیست ... کم آورده ام ...سرما خورده ام ... جسمی و روحی داغون هستم ... کاش بیایی و آرامم کنی ... کاش بیایی و دلداریم بدهی ... چقدر نشانه می فرستی ؟؟؟ حواسم هست ... فکر نکن که نمی فهمم ... گزارش چشمهایت ... عکسها ... پرنده ی حرم رضوی ... تسبیح گلی ...شعرهای حافظ و حضورت که چقدر نزدیک است ... تاکید جمله ی " آدمها بی دلیل سر راه هم نمیان " ... لب تاب قدیمی ... عکسهای قدیمی ... نوشته های قدیمی ...

چرا اینقدر از نور گفتی؟ چرا اینقدر از پرنده گفتی ؟ نخستین پرنده ی عاشق کی بود ؟ چرا پر زدی و رفتی اخه ؟

بیا و شادی رو بهم برگردون ... بیا و لبخند رو بهم برگردون ... بیا بگو بی خیال بابا !

یادته می پرسیدی کی داره کیو اهلی می کنه ؟؟؟ اهلی شدیم همه ... تو همه رو اهلی خودت کردی ...

مواظبت کن از من ... مواظبم باش ... کمکم کن ... کمک کن بگذرم از این مرحله ... برام دعا کن پرنده ی تیزپرواز ... 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

چیزی در من فرو ریخته است ... حسی شاید ... معنای زندگی شاید ... هدفی شاید ... نمی دانم ... افسرده نیستم ... فعالیتهای روزانه سر جایشان هستند ... 

بعدازظهر گرم تابستان ... باغچه و درختهای سر سبز همسایه ... نسیم خنکی می وزد و برگهای درخت مو آرام تکان می خورند ... 

رقص برگها در باغ خاطره ... 

آدم همیشه دلش شوخی و دلقک بازی نمی خواهد ، آدم همیشه دلش حرفهای الکی نمی خواهد ... آدم گاهی دلش سکوت می خواهد و تفکر ... گاهی عمیق شدن در معنای زندگی ... 

دیروز فیلم رشته خیال رو دیدم ... جالب بود ... اینکه بعضی آدمها رو باید گاهی در موضع ضعف قرار داد ... وقتی در موضع قدرت هستند حالشون خوب نیست و نمیشه باهاشون سر و کله زد ....

مرگ یک بوسه کوچک است زیر درختان باغ ... مثل دوستی که بی هوا از پشت سر چشمهایت را میگیرد ...

عشق شاید نفس کشیدن در هوای یار است ... نسیمی که به صورت او خورده شاید در دو کوچه بالاتر تو را نوازش کند  ... عشق یادی است و خاطره ای ... عشق حضور لحظه هاست ... وقتی در مغازه ای مشغول خریدن شیر و ماست و پنیر هستی ... در ذهنت می گذرد که شاید او هم همینجا شیر و ماست و پنیر خریده باشد ... 

عشق باور لحظه های خوش است ... کسی که در لحظه لذت برده است از هم صحبتی با تو ... 

عشق پیاده رفتن در سایه ی درختهاست در یک بعداظهر گرم تابستانی ...  

عشق صدای زنجره هاست در دوردستها ...

عشق همه ی اینها هست و نیست ... 

عشق چشمهای تو است به وقت سکوت ... عشق نگاه تو است به آتش ... عشق پرواز پرنده است ... عشق سکوت وهم انگیز فاصله هاست ... عشق خستگی چشمهای توست ... غم زیادی که در صدایت موج می زند ... و شعرهایی که دیگر نمی گویی ...شعرهایی که دیگر نمی گویی ...  

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

نمی دونم چی میشه که گاهی دلم نمی خواد توی این وبلاگ بنویسم و مدتها بی خیالش میشم ... ولی بعد یه موقعی هم هوس می کنم بیام اینجا بنویسم ... 

مشغله های زندگیم خیلی زیاد شده ... خیلی خسته میشم ... توانم کم شده ... دیگه انگار حوصله و توان روحی هم ندارم برای خیلی از مسائل ... 

چند روزه که اصلا توی یه حال عجیبی هستم ... از روز اخر خرداد ریختم به هم ... هی سعی می کنم بی خیال باشم و غرق بشم توی همین روزمره های زندگی ... ولی گاهی به خودم میام میبینم یه اندوه عمیق و عجیبی همه ی روحم رو گرفته ... 

رفیق روزهای دور همین چند روزه اومده ایران ... تا ده روز دیگه هم ایرانه ... ولی تمایلی به دیدار نداره و منم دیگه نمی خوام اصرار کنم ... 

42 ساله هستم و واقعا انگار دیگه رمقی ندارم برای سر و کله زدن با آدمها ... دیگه حوصله درگیر شدن ندارم ... انگار کم کم همه ی شور زندگی داره از وجودم میره ... 

مریم ش هم این چند روز ایران بود ... دیروز با بچه ها دورهمی داشتیم که مریم رو هم ببینیم . کلی گفتیم و خندیدیم . ولی من بیشتر ساکت بودم . بیشتر گوش میدادم . حوصله حرف زدن نداشتم زیاد . مریم گفت : چیزیته ؟ ساکتی امروز ؟ خسته ای شاید ؟ گفتم : اره خسته ام ... وگرنه چیز خاصی نیست ... حرف خاصی هم ندارم ، ترجیح میدم بیشتر شنونده باشم ... 

در واقع حرف داشتم ، ولی دیگه حال گفتنشون رو نداشتم ...  

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

همه ارزویم، چه کنم که بسته پایم؟!

دچار استیصال می شوم ... کاش می توانستم پی دل تو بروم ... کاش می توانستم پی  دل خودم بروم ...

چند قدم مانده تا رهایی؟! چند قدم مانده تا درک حضور تو؟! چند قدم مانده تا اغوشت؟!

تو فقط اذن بده به دیدارت، تو فقط بگو بیا ... 

دل می کنم از هرچه هست... 

  • رها رها