خب امروز اولین روز بهار سال 97 بود ... خداراشکر که سال جدید هم به سلامتی شروع شد ...
هنوز هم هستند دوستانی که تشویقم می کنند به نوشتن . که میگن امیدواریم یه روزی کتابت چاپ بشه و بتونیم بخونیم . بهشون گفتم دل و دماغ و حوصله اش رو نداشتم و چند وقته چیزی نمی نویسم . ولی خب آرزوش توی دلم بوده و هست ... اینکه یه زمانی یه چیزی بنویسم و یه اثری از خودم به جا بذارم . امیدوارم امسال این اتفاق بیفته ...
دلتنگی و دوست داشتن و اینا دیگه یه قصه ی تکراری و نخ نماست ... دیگه گویا گفتن و نوشتن نداره ...
حالم خوبه در مجموع ... ولی پاهام مدتیه درد می کنه ، نمی دونم از خستگیه یا اضافه وزن یا چیز دیگه ... یه مدت باید با خودم مدارا کنم ببینم بهتر میشم یا نه ...
روانشناسیم توی شناخت آدما و درک حال و هواشون خیلی خوبه ... زود میگیرم که هر کسی چه حالی داره و توی چه وضعیتی سر می کنه ... گاهی سعی می کنم به هر کسی بگم دریافت هام رو ، گاهی هم فکر می کنم گفتن نداره و بهتره سکوت کنم ... دور بگردم و چیزهایی که می فهمم رو بیان نکنم .
بعضیا ذاتا دلبرند ... از همه دل می برند ... بعضیا یه جوری هستند که به دل هیشکی نمی شینند ... هی سعی می کنند خودشون رو توی دل کسی جا کنند ولی فایده نداره ... بعضیا حس ترحم دیگران رو جلب می کنند ... بعضیا کاملا مشخصه دپرسند و باید درمان بشن ... بعضیا عشق رو گدایی می کنند ... بعضیا ضعیفند ... بعضیا ترسو اند ... بعضیا از واقعیت فرار می کنند ... بعضیا اعتماد به نفس ندارند ... بعضیا مدام دنبال تایید دیگران هستند ...
می تونم نکات ضعف و قوت هر کسی رو بذارم کف دستش ! بگم ببین شخصیتت اینجوریه ... اینو تغییر بده ، یا دیگه براش تلاش نکن ! ولی خب بهتره هیچی نگم ... سکوت ... سکوت بهترین کار دنیاست ...
غم غریبی عزیزم ، زرد و شکسته ات نکنه ؟!
غربت خیلی بد چیزیه ... غربت از جنس اونی که می خوای رو نداشته باشی ... از اون جنسی که کسی رو نداشته باشی مثل کوه پشت سرت باشه ...
عشق اونجوری خوبه که بدونی یه نفر همه جوره پات وایساده ... که به خاطرت زمین و زمان رو به هم می دوزه ...
این سال 96 هم داره اخرین نفسهاش رو می کشه ... تموم شد با همه ی خوبی ها و بدیهاش ... یک هفته دیگه مونده ... امروزم چهارشنبه سوریه ...
عید هم عیدهای قدیم ... یه عشقی بود ، یه شوری بود ، یه انتظاری ... حالا دیگه همینجور رفع تکلیفی اماده میشیم برای بهار ... یه خونه تکونی در حدی که زندگی تمیز باشه چهار نفر میان خونه مون نگن ای بابا چرا یه دستی به سر و روی خونه نکشیدی !
اون وقتا برامون مهم بود نو شدن سال ... تغییر و تحول ها ... عشق و دوستی ها ... پیام تبریک فرستادن ها ... ولی حالا دیگه هیچ کدومش رنگ و بویی نداره ...
زندگی بدون عشق تو صفایی نداره نازنین !
می فهمی ای دور ؟! می فهمی ای که همیشه نیستی ؟! می فهمی تویی که رفتی ؟!
مزه و حاصل این عمر ، تو بودی ...
تویی که رفتی ... تویی که نیستی ...
خب دیگه اینم سرنوشت ما بود ... کاریش نمیشه کرد ... لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی ... امیدوارم به تو سخت نگذره ... امیدوارم تو شاد باشی و حال دلت خوب خوب خوب ... امیدوارم کسی رو داشته باشی که عاشقت باشه ... امیدوارم کسی رو داشته باشی که وقتی خوابی نگاهت کنه و قربونت بره ...
بی تابم... بی قرارم... کلا به هم ریختم... نمیدونم چیکار کنم... هی بال بال میزنم ولی نمی تونم به کسی بگم چه مرگمه ... چی بگم اخه؟ بگم دلتنگ کی هستم؟ بگم دلم از چی گرفته؟ بگم پریشونهام برای چیه؟ دست و دلم به کاری نمیره...
خیلی سخته این حال و هوا... مثل جون کندن می مونه... الکی لبخند میزنم... الکی سعی میکنم انرژی مثبت بدم به بقیه... ولی هیشکی نمی دونه خودم چقدر خرابم... چقدر داغونم... چقدر دارم از دست میرم....
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی....
همیشه وقتی حرفت رو نفهمند محکومی ! وقتی با دیگران فرق داشته باشی ، وقتی متفاوت باشی ، وقتی چیزایی رو ببینی و حس کنی که دیگران ندیدند و حس نکردند ، تو محکومی ! تو داری ساز مخالف می زنی ! تو حرفهایی می زنی که هیشکی نمی فهمه ...
و این فهمیده نشدن خیلی سخت و طاقت فرساست ...
می دونم برای اونم سخته ... می دونم داره لجبازی می کنه ... می دونم اونم از عمد خودشو گم و گور کرده ... ولی خب دیگه چاره ای نیست ... باید صبر کنیم تا ببینیم چی میشه ...
لعنت به تو !
لعنت به من !
لعنت به روزگار ...
دلم فقط سکوت و آرامش می خواد ... دلم می خواد هیشکی بهم کار نداشته باشه و برم گم و گور بشم ...
Is there anybody going to listen to my story ,
آیا کسی می خواهد قصه ام را بشنود ،
All about the girl who came to stay ?
حکایت آن دختر که آمد تا ماندگار شود ؟
She’s the kind of girl you want so much it makes you sorry ,
او از آنجور دخترهایی است که هرچه بیشتر بخواهی اش ، بیشتر مآیوست میکند
Still you don’t regret a single day ,
حتی یک لحظه هم افسوس نمی خوری
Ah , girl … girl …
آه ، دختر … ، دختر …
When I think of all the time I’ve tried so hard to leave her ,
وقتی فکر میکنم چگونه چندین بار سعی کرده ام ترکش کنم
She will turn to me and start to cry ,
رو به سویم میکند و گریه سر میدهد
And she promises the earth to me and I believe her ,
و این بار دیگر قول حتمی میدهد و من باورش میکنم
After all there’s time I don’t know why ,
عاقبت روزی رسید که من هم سردرگم شدم
Ah , girl … girl …
آه ، دختر … ، دختر …
She’s the kind of girl who puts you down
او از آنجور دخترهایی است که توی ذوقت میزند
When friends are there , you feel a fool ,
وقتی دوستان جمعند ، احساس احمقانه ای به تو دست میدهد
When you say she’s looking good ,
وقتی می گویی خوش قیافه شده ای
She acts as if it’s understood ,
جوری رفتار میکند که انگار این را همه میدانند
She’s cool , cool , cool ,cool ,
او بی احساس است ، بی احساس ، بی احساس ، بی احساس ،
Ah , girl … girl …
آه ، دختر … ، دختر …
Was she told when she was young ,
آیا وقتی کوچکتر بود به او گفته بودند
That pain would lead to pleasure
که سرانجام درد به خوشی می انجامد
Did she understand it when they said ,
آیا او توانست بفهمد که
That a man must break his back to earn his day of leisure ,
یک مرد کمرش می شکند تا یک روز فراغت پیدا کند
Will she still believe him when he’s dead ?
آیا پس از مرگ آن مرد باورش خواهد کرد ؟
Ah , girl … girl … .
آه ، دختر … ، دختر …
I want her and I need her and yes I realy love her
من میخوامش، بهش نیاز دارم آره واقعا عاشقشم
She is so much to me this girl
من شیفته اون شدم
And when I’m away from her I realy miss her
و وقتی از اون دورم دلم واقعا براش تنگ میشه
She is so much to me this girl
من شیفته اون شدم.
امروز رفته بودم دیدن مریم . از امریکا اومده بود . خیلی عجیب و جالبه دیدن یه دوست قدیمی بعد از 23 سال ... ما اصلا یک سال با هم، هم کلاسی بودیم . اونم سال اول دبیرستان . ولی حالا چی شده که مریم بعد از این همه سال بیاد برام پیام بذاره که بیا می خوام ببینمت ! یعنی فقط یک هفته ایرانه و توی این فرصت کم یه وقتی میذاره و برام پیام میذاره که دوست دارم ببینمت .
خب این تاثیر قلم و گفت و شنود و حرفها و نوشتنه ... نوشته هام رو توی فیس بوک خونده ... توی گروه دوستای دبیرستان حرفها و نوشته هام رو خونده ... تحت تاثیر قرار گرفته ... کلی انرژی گرفته ... خودش یه آدم قوی و موفقه ... پزشک متخصص اورولوژیه ... توی بیمارستانهای امریکا کار می کنه ... ولی حالا توی احوالی اومده ایران که نشسته فکر کرده دلش می خواد کسانی رو ببینه که ازشون انرژی مثبت بگیره ... و اول از همه اسم من اومده توی ذهنش ! بین اینهمه دوست و آشنا ...
حرفهای جالبی می زنیم ... درباره ی تغییر آدما ... اینکه بعضیا پویا هستند و رشد می کنند ولی بعضیا نه ! بعضیا حتی اگه 20 سال هم بزرگتر بشن رشد نمی کنند ... ولی مریم می گفت تو خیلی بیشتر از بچه های دیگه رشد کردی ... خیلی رها هستی ... خیلی جرات و جسارت داری ...
خب چیزایی می گفت که خودم می دونم ... قضاوت دیگران زیاد برام مهم نیست ...
مثل خیلی های دیگه گفت حیف نوشته هاته ... جمعشون کن ... چاپشون کن ...
گفتم باشه ... شاید زمانش برسه ... شاید یه فکری بکنم برای نوشته هام ...
خلاصه برام جالب بود خیلی ...
درباره ی دو سه تا بچه های دیگه هم حرفهایی زد که خیلی قابل تامل بود ... کلا روزگار غریبی است !