چو تخته پاره بر موج ...

نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

چو تخته پاره بر موج ...

نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

بایگانی
  • ۰
  • ۰

هیچ ...

زیبای من ! چه حکایت از فراقت؟! 

چه بگویم که دیگر توانی برایم نمانده است، تسلیم شده ام ..‌. تسلیم همین ناچاری  ... تسلیم همین تکرار مکررات ... تسلیم بی تابی های تو ... تسلیم ناتوانی ات در حرف زدن ... مدل تو همین است و من می فهمم... کاش ... هیچ... هیچ نمی خواهم جز بودنت ... جز صدای خنده هایت ..‌. اگر برایت قابل تحمل بود بیا تا ببینمت ... اگر نتوانستی هم هیچ ... 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

اقلیم حضور تو ...

سلام

دلم می خواد برات بنویسم، قربون صدقه ات برم ، ثبت کنم این روزهای قشنگ رو ... ولی هی نمیشه ... نمی دونم چرا ... ولی حالا بی خیال ... الان اومدم بنویسم ... بنویسم از این روزهای آخر فروردین ... الان آخر شبه دوشنبه است ... به عبارتی وارد سه شنبه ۲۷ فروردین شدیم،  شنبه و یکشنبه دو بار با هم مفصل حرف زدیم ... از اقلیم حضور همدیگه لذت بردیم ، کلی کل کل کردیم و خندیدیم ... از سفر اروپا گفتی که قراره به زودی بری... بعدش گفتم کی میای ببینمت؟ کلی مسخره بازی درآوردی و سعی کردی قانعم کنی که باید خیلی برات هزینه کنم تا بیای ... کلی مهارتهای زندگی یادم دادی ... گفتم خوابت رو دیدم... کلی وقت از ته دل خندیدیم به خوابهای من و دیگران ... گفتم توی خواب بقیه نرو ... فقط بیا توی خواب من ...درباره ی مکالمه مون پست نوشتی و من غرق لذت شدم ...چی بهتر از این؟! 

ترجمه اون ترانه یونانی رو پیدا کردم و چقدر لذت بردم ... اسمش موج بود و چقدر هماهنگی داشت با حس من و اون عکسهای جزیره تو ... انگار تمام معانی اون ترانه رو قبلا درک کرده بودم بدون اینکه بفهمم چی میگه ... 

حضور تو همه ی لحظات منو پر کرده ... با تو نفس می کشم لحظه به لحظه ... بوی تو توی مشاممه ... صدای خنده هات همه ی وجودم رو به وجد میاره، چی بهتر از این که صدای خنده هامون درهم بپیچه ؟  چند لحظه هر دومون از ته دل بخندیم و به صدای خنده های همدیگه گوش بدیم ...

دلم شونه ات رو می خواد ... سر بذارم روی شونه ات ... چشمام رو ببندم... بوت رو نفس بکشم ... صدای قلبت رو بشنوم ...و تو آروم حرف بزنی ... نجوا کنی ... و آروم آروم هر دو به خواب بریم ... 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

دستهات

دیروز شنبه ۱۷ فروردین بود . مثل اون قدیما که بعد از عید تشنه دیدارت بودم بهت زنگ زدم ... گفتی دندون عقلت رو کشیدی با بیهوشی کامل ... هی ناز کردی، هی نازت رو کشیدم ... هی سر به سرت گذاشتم ... خیلی خندیدیم... اونقدر که گونه هام درد گرفت... گفتی استرس نداشتی... بالاخره دکتر دندون پزشک کار خودشو بلده ... نگرانی نداره که ... مثل اینه که قورمه سبزی نگران باشه من خوب می پزمش یا نه... کلی خندیدم به حرفهات... گفتی لپت ورم کرده و قلمبه شده ... قربون صدقه ی لپ قلمبه ات هم رفتم ... بالاخره لوس خودمی ... نمیشه که برای کسی دیگه لوس بشی ... گفتم نمیری یهو؟!  گفتی هنوز دارم قرص می خورم، الان معلوم نمیکنه، شایدم مردم ! دو ساعت حرف زدیم ، دهانت رو با دهان شویه شستی که دندونت بهتر بشه... اماده شدی برای خواب ... گفتی فردا پلو شوید و ماهیچه میپزی که جون بگیری ... گفتم خوب می کنی ، نوش جونت ... گفتم مواظب خودت باش تا زود خوب بشی ... یه بوس هم فرستادم برای لپ قلمبه ات ... گفتی اخ ! خوب شد! خندیدیم ... شب به خیر گفتم و خداحافظی کردیم ، عکس فرستادی... چشمای بیمارت ... لپ قلمبه ات ... قربون صدقه چشمات رفتم که بی حال و مریض بود ... مسخره بازی درآوردی... مثل همون وقتها بود که بعد از تعطیلات عید می دیدمت و چقدر دلتنگ بودیم هر دومون... چقدر به دلمون می چسبید دو ساعت نشستن کنار هم و گفتن و خندیدن ... فقط اون وقتها دستهات رو توی دستم می گرفتم ... ولی الان نمیشه... خیلی دوری ... دیشب دوباره شمردم ... امسال ۶ سال میشه که دستهات رو نگرفتم توی دستم ... البته بعد از اون ۱۲ سال ... بیا دیگه ... دست هام دلشون یه ذره شده برای دستهات...

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

یه روز عادی ...

امروز از اون روزاییه که خیلی خسته ام ... جسمی و روحی کم اوردم ... هورمونام قاطی شده ... انگار اصلا نمی دونم باید چیکار کنم ... یه ذره استراحت کردم ... یه ذره به کارای روزانه رسیدم ... چهارشنبه 14 فروردینه و عید مبعث ... ولی هیچ کس بهمون زنگ نزد ... هیچ جایی هم دعوت نبودیم ... دیگه توی این 13 روز همه ی مهمونی ها و برو و بیاها انجام شده ... دیگه کسی حوصله نداره ! توی خونه موندیم و هر کدوم یه طرفی ولو شدیم ... من هفت سین رو جمع کردم ... خونه رو سر و سامون دادم ... بچه ها رفتند سمت درس و مشقهایی که باید بعد از این دو روز تحویل مدرسه بدن ... 

دیشب جمشید مشایخی هم مرد ... به شدت حس می کنم که عمر و جوانی ما هم گذشت ... حس می کنم که دنیا خیلی فانیه و خیلی زود تموم میشه ... کلا دلم گرفته و دپرس شدم ... 

الان چای دم کردم و توش زنبجیل و هل ریختم ... بلکه یه ذره بدنم گرم بشه و حالم بهتر بشه ...

دلم برای عشقم تنگ شده ... دلم برای نوشته هاش تنگ شده ... ولی نمی دونم چی بگم و چیکار کنم ... حوصله کتاب خوندن هم ندارم ... اگه یه فیلم خوب داشتم می دیدم ... شایدم امشب یه فیلم دانلود کنم و ببینم ...

زانوم درد می کرد ... هی مچاله شدم و محلش نذاشتم ... ولی بالاخره یه پماد زدم به زانوم و زانوبند هم پوشیدم ... اواخر سال 92 زانوم آسیب دید ... رباطش پاره شد ... 5-6 سال گذشته ولی هنوزم این زانو گاهی که بهش فشار میاد درد می گیره ... این اتفاقی که برای زانوم افتاد انگار پیرم کرد ... اینکه نتونم بدوم یا بپر بپر بکنم ... اینکه نتونم دو زانو بشینم ... اینکه وقتی روی زمین میشینم پام درد بگیره ... 

زندگی رسم عجیبی است ...

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

دریای عشق تو ...

سلام !

سلام به وبلاگ تنهای غریبم ! سلام به جایی که خونده نمیشه ! سلام به خلوت خیال انگیز خودم !

سال نو مبارک ! چند روز از بهار هم گذشت و اونقدر سرم شلوغ بود که دیگه حتی هوس نوشتن هم به سرم نزد ! 

زندگیم یه جورایی خیلی تغییر کرده ... خودمم شاید تغییر کردم ... خداراشکر که این چند وقت داشتمت ... چه زجری کشیدم سال گذشته ... ولی خداراشکر که سپری شد اون دوران ... خداراشکر که حال دلم خوبه این روزا ... خداراشکر که می تونم چند روز یه بار یه دل سیر باهات حرف بزنم و انرژی بگیرم ...

نمی دونم چه جوری بگم ... همین صبح شنبه باهات حرف زدم ... کلی گفتیم و شنیدیم ... دو هفته قبل یکشنبه ی اخر سال باهات حرف زده بودم و دلم گرم شده بود ... می دونی دلم می خواد برات بنویسم ، ولی کلا دیگه می ترسم ... می ترسم یه چیزی بنویسم بریزم به هم این شرایط رو ... انگار همینجور ساکت و در سایه بودن بهتره ... دلم نمی خواد توی صفحات مختلف بنویسم ... بذار همه ی این عشق و حس خوب برای خودمون دو تا باشه ... برای چی برم جار بزنم اینطرف اونطرف ؟!دیگه خسیس شدم ... دیگه از تو برای هیشکی نمیگم ... دیگه دلم نمی خواد این عشق رو جایی بیان کنم ... دیگه نمی خوام کسی بدونه من چه گنج نایابی دارم ... چند سال پیش یه دوستی بهم توصیه کرده بود که گنچینه هات رو پنهان کن ... این عشق گنج باارزش منه ... باید پنهانش کنم ... 

امروز که باهات حرف زدم بهت گفتم پیر نشو ... می خواستم بگم : لعنتی پیر نشو ! ولی لعنتیش رو نگفتم ... گفتی شون ات درد میگیره شبها ... گفتی موهات سفید شده ... دلم می خواست کنارت بودم و برات شونه ات رو ماساژ میدادم ... 20 سال گذشته از شروع اشناییمون ... عید نوروز سال 78 رو یادته ؟ یادته حجاریان ترور شده بود ؟ یادته بهت زنگ زدم روز اول عید ؟ حالا 20 سال گذشته ...

بعضی وقتها یاد معصومه الف میفتم ، یا مریم میم ، یادم میاد که حسادت می کردند به رفاقت ما ... یادم میاد که می خواستند موش بدوونند ... یادم میاد که می خواستند دوستی ما رو به هم بزنند ... حالا 20 سال گذشته و هیچ اثری از اونا نیست ... ولی من و تو هنوز هستیم ... هنوز صدای همدیگه رو داریم ... هنوز قربونت میرم ... هنوز میگم مواظب خودت باش ... هنوز میگم خوشحال شدم باهات حرف زدم ...

این چند ماه اخیر بیشتر حرف زدیم با هم ... تونستم آروم آروم برات از زندگیم بگم ... بگم که این 20 سال چه جوری گذشته ...  برات تعریف کنم از همه ی تلاشهام ، از همه ی خستگی هام ...

امروز برات درباره گز با مغز بادام گفتم ، گفتی گز با بادام نخوردی ... گفتم خودم برات می خرم ... تو بیا ... برات گز بادومی هم می خرم ... 

گاهی یاد اون ترانه ی زیبای مازیار فلاحی میفتم که میگه :" تو فقط باش تموم کم و کسرش با من ... با تموم دوریا طاقت و صبرش با من ... تو فقط تب کن از این عشق بلاتکلیفم ..."

آره خلاصه تو فقط باش ... بقیه اش با من ... مثل یه ماهی توی دریای عشق تو غرق شدم ... یه روز نباشی میمیرم ... اون یک سال از مهر 96 تا مهر 97 واقعا مثل یه ماهی بودم که از آب بیرون افتاده ... واقعا بال بال زدم ... واقعا نفس کم آوردم ... خدا بهم رحم کنه و هیچوقت تو رو از من نگیره ... 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

این روزا خسته ام و دلم سکوت و آرامش می خواد ... دوست دارم بیشتر فیلم ببینم و کتاب بخونم و به کارای خودم برسم ... دلم نمی خواد زیاد با کسی حرف بزنم ... دلم نمی خواد توی فضای مجازی باشم و با آدمایی حرف بزنم که هر کسی توی یه حال و هواییه ... دلم می خواد با خودم حرف بزنم ... دلم می خواد غرق بشم توی دنیا خودم ... سعی می کنم اینجا بیشتر بنویسم ... اینجا خلوت دل انگیز منه ... 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

اسفند ماه ...

روزای آخر ساله ... دیروز جمعه 24 اسفند با دوستان خانوادگی رفتیم هتل کوثر برای ناهار ...

با اینکه هنوز خیلی کار دارم ولی چند روزه سعی می کنم فیلم ببینم ...

چند شب پیش فیلم " با او حرف بزن " رو دیدم ... جالب بود ...

امروز شنبه بعدازظهر 25 اسفند ، فیلم روما رو دیدم ... توی یه قسمت از فیلم گریه ام گرفت ...برای مظلومیت کلئو و همه ی زنها ... ولی در کل زنهای قوی ای بودند ... زنهایی که می دونستند باید با قدرت و تمرکز چطوری روی پای خودشون بایستند ...

یه فیلمهای دیگه ای هم هست که می خوام همین روزا ببینم ...

 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

نامه ای به خدا ...

سلام خدا جون ! خوبی؟ خیلی وقت بود برات ننوشته بودم ... روزهای اخر ساله و منم خیلی سرم شلوغ بوده ... هی نشده بیام برات بنویسم ... راستش الان اومدم ازت تشکر کنم ... بگم خدای عزیزم مرسی که عشقم رو بهم برگردوندی ... مرسی که هرچند دور ولی دارمش ... این خوشبختی کوچیک رو هیچوقت از من نگیر ! درسته که چندین ساله از نزدیک ندیدمش ، ولی بذار همینجور حداقل از راه دور ازش با خبر باشم ... بذار همینجور هر ازگاهی یه چرت و پرتی بگیم و بخندیم به زندگی ...

این چند وقت به دلایل مختلف نیومدم بنویسم ... ولی دلم می خواد هر ازگاهی از حال و هوای خودم و روزگار بنویسم ... بعدها یادم باشه مثلا اسفند سال 97 چه جوری گذشت ... این چند ماه اخیر حال دلم خوب بوده ! سرمست بودم ! شارژ بودم ! دیگه ناله نکردم ولی ترسیدم از خوشی هام بنویسم یهو ازم گرفته بشه ! 

این چند وقت مثل یه بچه بودم که یه بستنی قیفی بزرگ و خوشمزه پر از شکلات دستشه ... ولی هی هراس داره که مبادا این بستنی بیفته ... می خواد دو دستی بهش بچسبه و مراقبت کنه که بتونه با لذت مزه مزه کنه و بخورتش ...

یک سال زجر کشیدم و همین پستهای وبلاگ نشون میده که چقدر حال روحیم بد بود ... چقدر اذیت شدم ... چقدر داغون شدم ... ولی گوش شیطون کر حدود 5-6 ماه هست که حال و روزم خوبه ... چه لذتی از این بالاتر که کله ی سحر روز ولنتاین با عشقت حرف بزنی و کلی بگو بخند داشته باشی و تبریک بگی و بعدشم اماده بشی برای اثاث کشی ؟! هاها ...

خدایا خیلی مرسی و دمت گرم ! خدایا دل همه رو خوش کن ... خدایا اینجور خوشی ها رو از آدما نگیر ... بذار دل مردم به یه چیزی و به یه کسی گرم باشه ... بذار آدما از ته دل بخندند و شاد باشن ... تو که از شادی و خنده های آدما ناراحت نمیشی ؟ بذار دلمون گرم باشه به عشق ... 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

آغوش گرم خدا ...

می خوام بنویسم و نمی دونم چرا دستم به نوشتن نمیره ... یعنی نمی دونم چی بگم ... چی بگم که مبادا آرامش خیال کسی رو به هم نریزه ...

گاهی توی زندگی آدم به آرامشی می رسه که وصف ناپذیره ... مثل آرامش یه دریای عمیق ... مثل آبی آسمون ... دریا موج های ریز داره ... آسمون هم ابرهای پر و پخش داره ... ولی جنس دنیای تو از جنس آرامشه ... بذار راحت باشم و حال و هوات رو توصیف کنم ... چشم می دوزی به خط افق ... جایی که دریا و آسمون به هم وصل شدند و معلوم نیست آبی کدوم پر رنگ تره ... نفس عمیقی از سر لذت می کشی ... گوش می سپاری به صدای باد و جیغ جیغ پرنده هایی که از دور دست به گوش می رسند ... نور آفتاب گرم و ملایم روی بدنته و لذت می بری از این گرمای دلنشین ... چشمهات رو می بندی و روحت رو می سپاری به آغوش خدا ... بغل گرم و مهربون خدایی که می دونی مهربون ترین هاست ... بغلی که می دونی امن ترین آغوشیه که می تونه وجود داشته باشه ... بغلی که می دونی خیلی وسیعه و برای دو نفر هم جا داره ... آره ! درست فهمیدی ... بغلی که برای من هم جا داره ... بغلی که اگه تو یک طرفش باشی ، حتما منم طرف دیگه اش هستم و خوشحال و راضی لبخند می زنم ... 

گوارای وجودت این آغوش گرم و مهربون ... 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

دوستت دارم !

لعنت به دلتنگی ... دلتنگم و هیچ غلطی هم نمی تونم بکنم ... فقط می تونم بیام ایجا بنویسم ... بنویسم که چقدر حس عجیبیه وقتی دلتنگی چنگ میندازه توی دل و قلبت ... و سعی می کنی چیزی نگی و کاری نکنی ... خودت رو بزنی به کوچه علی چپ و هی حواس خودت رو پرت کنی تا دلتنگی یادت بره ...

دارم اثاث جمع می کنم ... خونه زندگی ریخته به هم ... وسط کارهام خسته میشم و میام یه ذره بشینم یه چیزی بخونم و بنویسم ، خستگیم در بره ...

ماشینم رو هم فروختم رفت ... حالا باید پیاده برم کلاس ورزش ... 5 سال بوده ماشین داشتم و اصلا یادم رفته چه جوری و کجا باید سوار تاکسی شد مثلا ! فردا می خوام برم مدرسه ی دخترک ! نمی دونم چه جوری برم و بیام ! شاید اسنپ بگیرم . 

خیلی اثاث و خرت و پرت دارم ... چند روزه فقط دارم خرت و پرت های اضافه رو از خونه میدم بیرون ... 3 تا کارتون کتاب دادم کتابخونه مرکزی ... یه عالمه اسباب بازی دادم به این و اون ، کلی کاغذ و کتاب و دفتر رو دادم بازیافت ... می دونم هنوزم خرت و پرتهایی هست که باید از خونه بدم بیرون ... همینجور که چشمم میافته به کمدهای پر از لباس و وسیله و کابینتهای پر از ظرف و ظروف هول می کنم ! 

امیدوارم همه ی کارها خوب پیش بره ... 

  • رها رها