چو تخته پاره بر موج ...

نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

چو تخته پاره بر موج ...

نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

بایگانی
  • ۰
  • ۰

زمستون ...

امروز پنج شنبه 4 بهمن 97 ... قراره تا چند روز دیگه انشالله ماشینم رو بفروشم ... دو روزه افتادم به خرید و اینطرف اونطرف رفتن ! بعد بی وسیله سختم نباشه ... امروز رفتم بازارچه ی گیاهان دارویی ... تا حالا نرفته بودم اینجا ... چای ماسالاتی خریدم ... یه سری خرت و پرتهای خوردنی دیگه هم خریدم برای خونه ... برای ناهار هم پاستا با مرغ و سبزیجات درست کردم ... دیروزم برنج و حبوبات خریدم برای خونه ... هر روز کلی کار دارم و گاهی واقعا دیگه رمقم میره ... یعنی گاهی اینقدر خسته میشم که دیگه بدنم به لرزه میفته ... ولی می دونم آخر سالیه خیلی کار دارم و باید قوی باشم و هر روز کلی کار رو سر و سامون بدم ...

دیروز تا حالا هی دارم با خودم فکر می کنم و دلم خواست بیام اینجا بنویسم که یادم باشه ... هیشکی عشق و احساسات آدم رو درک نمی کنه ... هیشکی نمی دونه و نمی فهمه که من چه نگاهی دارم به عشق ... هیشکی نمی فهمه که عشق برای من چه شکلیه و چه رنگیه و چه جوری باهاش حرف می زنم ... یادم باشه که این حس قشنگ فقط توی قلب منه و هیشکی دیگه هم نمی دونه و نباید بدونه ... گاهی که تنها توی ماشین هستم و دارم رانندگی می کنم با خودم ، با عشقم حرف می زنم ... عشق با اون چهره ی آبی و آسمونیش ، با یه لبخند دل انگیز میاد جلوی چشمم ... قربونش میرم ... گاهی هم بهش میگم پدر سوخته ! بیچاره ام کردی ! 

زمستان سال 94 برام یه چالش بود ... سخت بود ولی تونستم با قوت و قدرت چالش رو پشت سر بذارم ... زمستان عجیبی که هیچوقت یادم نمیره ... همه جوره به هم ریخته بودم ... جوری که عصرها توی سوز و سرمای زمستون می رفتم توی پارک قدم می زدم تا بلکه یه ذره حالم بهتر بشه ... 

3 سال گذشته از اون موقع ... خیلی چیزا تغییر کرده ... خیلی چیزهای دیگه هم در حال تغییره ... یادم باشه که قوی باشم ... یادم باشه که صبور باشم ... 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

می دونی ؟؟؟؟

اومدم بعد از مدتها برات نامه بنویسم . سلام !

خیلی وقته نه نامه نوشتم و نه متن احساسی یا عاشقونه ای ... خیلی وقته سعی کردم دیگه از احساساتم ننویسم ... سعی کردم سر خودمو گرم کنم و بذارم این روزا بگذره ... ولی امشب فکر کردم باید بیام بنویسم . باید بیام بگم که چقدر گاهی دلتنگ میشم ... چقدر بی تاب میشم .. چقدر جات خالیه ... من هر روز تو رو کم میارم ... هر روز دلم می خواد باهات حرف بزنم و ازت خبر داشته باشم ... خب تو دریغ می کنی ... وقت نداری ... نمی خوای زیاد درگیر بشی ... منم می دونم باید فاصله رو رعایت کنم و زیاد پاپیچت نشم ... می دونم باید گم و گور بشم و بهت نگم که دلتنگتم ... می دونم نباید ابراز احساسات بکنم ... می دونم باید کور و کر بشم و هیچی نگم ... همین یکی دو روز پیش بعدازظهر خوابیدم و خوابت رو دیدم ... خواب عجیبی بود ... اومده بودی و می خواستم یه وقت دنجی کنارت باشم ... ولی اون وقت حاصل نمی شد ... همش درگیر کارهای دیگه بودم ... تا اومدم کارام رو سر و سامون بدم و بیام پیشت گفتی که باید بری ... من ناراحت ایستاده بودم و هی می گفتم حالا صبر کن یه ذره دیگه ... ولی تو می گفتی باید برم ... از خواب پریدم ... ناراحت و دمق و دلتنگ بودم ... حتی توی خواب هم نتونسته بودم یه دل سیر ببینمت ... حتی توی خواب هم هزار گرفتاری بود و من درگیر کارها و آدمهای دیگه ... هی اومده بودم و رفته بودم و وقتی از کارهای دیگه فارغ شده بودم که تو می خواستی بری ... غم و غصه روی دلم نشسته بود ولی نمی شد چیزی بگم یا کاری بکنم ... 

کاش یه چیزی می گفتی ... کاش حداقل هر روز یه سلام و خداحافظ برام می نوشتی ... کاش یه بیت شعر برام می فرستادی ... کاش یه چیزی می گفتی و روزم رو می ساختی ... حداقل یه بار مهربون و دلچسب و بدون عجله و رفتن به خوابم بیا ! بیا بشین و چند ساعت باهام حرف بزن ... بگو و بخند و نگاهم کن ... می دونی چقدر دلم برای چشمهات تنگ شده ؟ می دونی چقدر دلم برای دستهات تنگ شده ؟! میدونی دستهات فقط و فقط مال منه ؟! 

خب دیگه ... زیاد لوس شد ... زیاد بچه شدم ... بی خیال ... 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰
اینم بد دردیه که آدم دیگه هیچ جا دست و دلش به نوشتن نره ...
اینکه کلمات رو دریغ کنی ... دیگه دلت نخواد احساس واقعیت رو هیشکی بدونه ... مخفی کنی درون خودت ... گاهی باید مچاله شد یه گوشه ... کتاب خوند ... یا فیلم دید ... یا ساعتها خوابید ... یا سرگرم کار شد ... آنقدر که یادت بره که می تونی چیزی بنویسی یا حرفی بزنی ...
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است ...
  • رها رها
  • ۰
  • ۰

بعد از مدتها دلم خواست بیام اینجا بنویسم . بگم که هنوزم گاهی خیلی دلتنگ و خسته میشم ... درسته که دوستان زیادی دارم و باهاشون حرف می زنم و سعی می کنم خوش باشم ، درسته که زندگی در مجموع بد نیست و نباید غصه خورد ... ولی گاهی هم دلم بدجور میگیره و از همه چی خسته میشم ... از نظر خانواده و فامیل هیچ انرژی مثبتی دریافت نمی کنم ... مثلا توی شهری هستم که زادگاهمه ... مثلا پدر و مادر و خواهر و برادر دارم ... ولی دریغ از یک ذره محبت و حال خوش ... دریغ از اینکه یکی شون زنگ بزنه احوالمو بپرسه ... دریغ از اینکه باهاشون حرف بزنی و حالت خوب بشه ... همش گیر و گرفتاری دارند و غم و غصه و در به دری ... منم واقعا دیگه حال هیچ کدومشون رو ندارم ... هرچند غم غریبی روی دلم سنگینی می کنه ... 

امروز سال نو میلادی اومد ... 2019 شد ... 19 سال گذشت از سال 2000 ... روز به روز مردم غریب تر شدند ... روز به روز فاصله ها بیشتر شد ... 

امروز رفتم یه سری به شادی زدم ... دیدم همه ی خانواده ها یه مشکلاتی دارند ... از دست دادن پدرش ، بیماری مادرش ... 

تازه وقتی شاخام در اومد که گفت مامان و بابای لیلا ب خیلی ساله از هم جدا شدند ! اصلا برام باورکردنی نبود ... فکر می کردم لیلا بهترین خانواده و بهترین پدر و مادر دنیا رو داره ... فکر می کردم خوشبخت تر و فهمیده تر و با شخصیت تر از خانواده لیلا دیگه کسی نیست ... بارها توی ذهنم فکر کرده بودم خانواده ی لیلا بهترین و موفق ترین خانواده هستند ... مگه میشه پدر و مادری پزشک و استاد دانشگاه باشند و 5 تا بچه داشته باشند و تازه از هم جدا بشن ؟! تکلیف اون 5 تا بچه چی میشه ؟! لیلا وقتی الان با سه تا بچه میاد ایران باید کجا بره ؟! یه روز خونه ی مادر ، یه روز خونه ی پدر ؟! 

فهمیدن این مسئله خیلی برام عجیب بود ... اینکه اصلا نمیشه از دور فکر کرد کسی خوشبخته ... و اینکه همه یه مشکلاتی دارند ... هر انسانی بدون استثنا یه مشکلات عمیقی اطرافش هست ... همه یه غمی دارند که با اون غم بسوزند ... هیچ انسانی بی غم نیست ... هیچ انسانی خوشبخت نیست ... تک تک انسانها در رنج هستند ... و این حقیقت بسیار تلخی هست ... خیلی تلخ ...

دوباره سرفه های حساسیتی اومدند سراغم ... سرفه سرفه سرفه ... 

کارهای روزمره تمومی ندارند ... سعی می کنم غرق بشم توی همین امورات زندگی ... زیاد فکر نکنم ... 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

امشب نشسته بودیم یه سری از فیلمها و عکسهای چند سال پیش رو میدیدیم . وقتی که بچه ها کوچولو بودند ... فکر کردم چقدر زمان رو از دست دادیم ... چقدر دلم تنگ شد برای سنین کودکی بچه هام ... فکر کردم کاش بیشتر باهاشون وقت گذرونده بودم ... کاش بیشتر لذت برده بودم از خردسالیشون ... باید الانم بیشتر لذت ببرم از سنین نوجوانیشون ... می دونم چند سال دیگه هم دلتنگ این روزها میشم ... 

دلم که میگیره دلم نمی خواد با هیشکی حرف بزنم ... یه جورایی هم دارم ناامید میشم ... انگار دیگه نمی تونم لذت ببرم از نوشته های دوستم ... یعنی دیگه نمی نویسه ... دیگه پست نمیذاره ... دیگه نمی تونم نوشته هاش رو بخونم و غرق لذت بشم ... نمی دونم چرا نمی نویسه و دیگه پست نمیذاره ... بهش بگم هم فایده نداره ... کلا انگار هی عمر آدم می گذره و هر چند سال یه باری یه جورایی میشه ... همه چی عوض میشه ... منم دیگه حوصله ی حرف زدن یا اصرار کردن به هیچی ندارم ... فقط دلم تنگ میشه ... فقط دلم میگیره ... همین .

  • رها رها
  • ۱
  • ۰

دلتنگی و بی خبری چقدر تلخه گاهی ...

سرماخوردگی هم خیلی خره ...

دیشب عروسی بودیم و صبح از بس همه مون خسته بودیم بچه ها نرفتند مدرسه ...

چقدر تفاوت هست بین مردم و خانواده ها ... چقدر بعضیا همه جوره خوبند ، چقدر بعضیا همه جوره بدبختند ... بعضیا هم هی اون وسطا گیر کردند ، نه زیاد خوشبختند نه زیاد بدبخت ... خوشبختی و بدبختی ادما فقط هم به پول داشتن و نداشتن نیست ... بعضیا پول ندارند ولی کلی چیزای دیگه دارند که دلشون گرم باشه بهش ... بعضیا پول دارند ولی اون چیزای دیگه رو ندارند ... بعضیا هم پول ندارند هم ملاک های دیگه ی خوشبختی رو هم ندارند ... بعضیا هم ماشالله هم پول رو دارند و هم زیبایی رو دارند و هم همه ی ملاکهای دیگه برای خوشبختی رو ... کاملا جهان عادلانه است ! 

گاهی هم آدم دارایی هایی داره که از چشم همه پنهانه ... مثلا یه عشق بزرگ توی قلبت داشته باشی و یه عمر عاشقی کنی و مزه های خوب بچشی ولی هیشکی ندونه که تو با داشتن این عشق توی قلبت چقدر خوشبختی ، چقدر ثروتمندی ، چقدر دلخوشی ... 

فکر و اندیشه ی بزرگ ، روح بزرگ ، عشق بزرگ ، چیزایی نیست که همه کس ببینه و بفهمه و درک کنه ... پس این دارایی ها می مونه برای افراد خیلی خاص و کمیابی که می دونند جور دیگه ای هم میشه لذت برد ... 

هرچند دور ، هرچند بی خبر ، ولی دلخوشم به بودن تو ... همین که می دونم هستی خوبه ... هرجا هستی باش ، فقط باش ...

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

امروز جمعه 2 اذر هست ... روزها تند تند می گذرند ... ابان هم تموم شد و اذر رسید ... یار غار ما هم ایران بود و هنوزم هست ولی بازم نخواست دیدارها تازه گردد ... ما هم راضی هستیم به رضای دوست ... 

اونقدر هر روز هزار جور کار دارم که اصلا نمی فهمم روزها و هفته ها چه جوری می گذرند ... اون هفته عروسی الهام بود ... پس فردا هم انشالله عروسی صفوراست ... رفت و امدهای فامیلی هم که روز به روز کمتر میشه ... مهر و محبتها هم هی کمتر و کمتر میشه ... دیگه آدمهای کمی هستند که ادم از ته دل دوستشون داشته باشه و با دیدنشون دل و قلبش آروم بگیره ... 

چند روز پیش لیلا م از تهران اومده بود ... قرار گذاشتیم هتل کوثر ... مریم و نرگس هم اومدند و بعد از چند سال دیدارها تازه گردید  ... 

امروزم توی خونه بودم و مثل کوزت در حال بشور و بساب ... 

اینجوریاست که زندگی جریان دارد ... روزها و فصل ها هم تند تند می گذرند و ما هم چاره ای نداریم جز گذراندن همین روزها به همین منوال ... اگه یار اوکی می داد می تونستم پنج شنبه جمعه تهران باشم و ببینمش ... ولی ظاهرا وقت نداشت و دلش نمی خواست و خبر نداد ... منم توی دلم گفتم باشه ! هر جور صلاح می دونی ، اصراری نیست . دیدار به روزی و زمانی که نمی دانم و نمی دانی و هیچ کس نمی داند ... 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

امشب دلتنگ بودم ... تا دیروقت نشستم و زل زدم به صفحه ی مونیتور ... دلم می خواست چیزی براش بنویسم ... دلم می خواست باهاش گپ بزنم ... ولی هرچی فکر کردم دیدم فایده نداره ! چیزی بگم جوابمو نمیده و ممکنه بدتر دور بشه دوباره ... هیچی نگفتم و دلتنگی هام رو توی دل و قلبم نگه داشتم ... ساعت حدود 2 نصف شب ... فردا سه شنبه است ... کلی کار دارم ... بهتره برم بخوابم و دلتنگی هام هم به خواب برند ... شاید خوابشو ببینم ... 

خاطرات دور هم دست از سرم برنمی دارند ... کاش الان اینجا بود و تا صبح حرف می زدیم ... شاید دم دمای صبح بی هوش می شدیم ... شیرین ترین خواب دنیا ...

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

یکشنبه 13 ابان

این روزا نمی دونم چرا دیگه حس نوشتن نداشتم . هر روز خیلی مشغله دارم ... 

سعی کردم نگاهم به زندگی طنز و شاد باشه و هی الکی ناله نکنم ... 

چند روز پیش رفتیم کوه صفه و بعدشم رستوران شهرزاد ...

دو سه روز پیش هم با دوستام رفتیم هتل کوثر برای صبحانه ...

امروزم 13 ابان بود و شروع تحریم ها ! ببینیم دیگه بدتر از اینم میشه یا نه !

توی مدرسه ی دخترم امروز جشن بود و بهشون جایزه دادند و با کیک ازشون پذیرایی کردند . من اصلا یادم نمیاد روزهای دانش اموز قدیما چه جوری بود ... فکر کنم فقط همش فریاد می زدیم مرگ برامریکا ! 

الانم دارم تخمه می شکنم و حرف دیگه ای هم ندارم !

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

چند روزه حرف زدن و نوشتنم نمیاد ! واقعیتش نمی دونم چی بگم و بنویسم ! انگار همون بهتره که ساکت باشم و حرفی نزنم . 

توی انجمن مدرسه رای اوردم دوباره . هفته ای یکی دو روز مدرسه هستم . 

زانوهام تازگی خیلی درد می کنند . رژیم رو دارم همچنان ادامه میدم . خدا کنه راحت و زود وزن کم کنم . 

اوضاع خونه خیلی بد شده ... چند روزه هی رفتیم خونه دیدیم ولی هنوز که قسمت نشده ... یا ما نمی پسندیم یا به پول ما جور درنمیاد ! 

حوصله ی حرص و جوش ندارم ... گاهی دلم می خواد هیچ کاری نکنم و فقط بشینم فیلم ببینم یا کتاب بخونم ...

همین !


  • رها رها