چو تخته پاره بر موج ...

نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

چو تخته پاره بر موج ...

نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۱
  • ۰

می دونی اگه آدم دقیقا توی هر شرایطی بدونه کجای کار هست و باید چیکار کنه خیلی خوبه... یعنی اینکه دقیقا و با تمام وجودش بدونه وظیفه یا هدفش چیه. دل و مغزش با هم همسو بشن... ولی امان از وقتی که ندونی باید چیکار کنی.... دل و مغزت هر کدوم سار خودشون رو بزنند... دلت بگه باید بمونی و حمایت کنی ... مغزت بگه خیلی خری و باید رها کنی و بری.... بعد هی هر روز دعوا باشه بین مغز و دلت... هر روز یکی شون غلبه پیدا کنه... و تو این وسط هی کشیده بشی به این سو و آن سو ... تکلیف خودت را نفهمی.... دلت یک دله نشه.... هی به خودت زمان بدی... هی صبر کنی تا گذر زمان مشخص کنه همه چی را... ولی هی مشخص نشه و بدتر و بدتر بشه.... 

ولی فکر کنم بهترین کار سکوت و صبوری باشه... سکوت و صبوری و گذر زمان چیزهای خوبی هستند.... 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

آتش

پاییز اومد... ماه مهر اومد...بی سر و صدا... بی هیچ شور و نشاطی... بچه ها هنوز توی خونه و آنلاین میرن سر کلاس... من هی داره زندگی برام بی معنی تر میشه... هی دارم خسته تر میشم...هی دارم تنها تر میشم...

دیگه نمی دونم چرا باید با آدمها حرف زد؟ چرا باید رابطه ساخت یا نگه داشت؟ وقتی حتی یک نفر توی دنیا نیست که عمیقا دوستم داشته باشه و پام بمونه چه فایده داره؟ همه فقط روی منافع خودشون اقدام می کنند... تا وقتی براشون منافع داره و حرف زدن با تو یا دیدن تو بهشون نفعی می رسونه هستند. نباشه نیستند. حذف می کنند و میرن. مهربونی و عشق و اینا وجود نداره. حتی کسی نیست که باهاش حرف های مشترک داشته باشی. مثلا بتونی درباره فیلمی که دیدی باهاش حرف بزنی. یا بتونی از احساساتت حرف بزنی. 

دنیا بی رحم شده. همه برای دیگران کلاس می گذارند که مشغله داریم و وقت نداریم. من نمی دونم اینهمه دویدن آخرش به کجا می خواهیم برسیم؟ 

سعی می کنم دیگه مهربون نباشم و به کسی عشق ندم... چون هیچ کس قدر مهربونی و عشق را نمی دونه... گرما و حرارت عشق را درک نمی کنه...

من تنها هستم و باید از تنهایی خودم لذت ببرم. از فردا مسیرهای تازه برم برای پیاده روی.... 

تنها هستم در درون خودم...وگرنه هم همسر دارم و همه بچه و هم پدر و مادر و خواهر و برادر و کلی دوست و رفیق....ولی هیچ کدوم تنهایی من را پر نمی کنند... هیچ کدوم به روح من نزدیک نیستند... 

باید صبور باشم... صبور...

آتشی کردی و گویی صبر کن

من ندانم صبر کردن در تنور

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

پاییز آمد...

امروز پنج شنبه اول مهرماه است. بالاخره تابستان تمام شد. بالاخره پاییز رسید. دیروز روز شلوغی داشتم... امروز خسته و کوفته هستم...خانه مرتب است... یک دسته گل بسیار زیبا روی میز است. دیروز تولد ۱۴ سالگی دخترم بود. انگار همین دیروز بود که تولد ۱۴ سالگی خودم را جشن گرفتم. ولی ۳۰ سال گذشته است. با دخترم دقیقا سی سال تفاوت سنی دارم...

روزها تند و سریع می گذرند و سالها هی عوض می شوند. دیگر قد آرزوهایم کوتاه شده است. شاید هم بگویم اصلا دیگر هیچ آرزویی ندارم...انگار فکر می کنم دنیا همین تکرار مکررات است. سعی می کنم روزها زیبا و در آرامش باشند. به خانه و زندگی ام می رسم. تغییر دکوراسیون می دهم. به گلها رسیدگی می کنم. همه چیز مرتب و در سر جای خودش است. ولی نمی دانم چرا دل من آنچنان که باید شاد نیست.

کاش شاد بودن من برای کسی مهم بود... کاش کسی برای شادی و آرامش من تلاش می کرد... کاش کسی دوستم داشت!

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

تلاش می کنم...

تابستان دارد تمام می شود... راه می روم... ورزش می کنم... به امورات زندگی می رسم... گاهی غصه می خورم...خیلی وقتها خسته می شوم...و گاهی هم لذت می برم از زندگی...

امروز وبلاگ ها و نوشته های چند سال پیش را مرور کردم... چقدر همه چیز تند گذشته است...چقدر همه چیز تغییر کرده است. در گروه دوستان دانشگاه خیلی حرف زدم... خیلی خاطرات الکی مرور کردم... مخ همه را خوردم... باید چند روز روزه سکوت بگیرم و دیگر حرف نزنم. سعی می کنم دیگر کمتر حرف بزنم و اینجا بیشتر بنویسم.

واقعا گاهی انگار نمی دانم باید چه کار کنم. دو سال است هیچ مسافرتی نرفته ایم. به خاطر کرونا رعایت کرده ایم. بیشتر مردم دوسه بار سفر رفته اند در همین دوران کرونا هم. ولی ما از تابستان ۹۸ تا حالا هیچ کجا نرفته ایم. چسبیده ایم به همین شهر و دیار و کنج خانه خودمان...

دلم نه به خانواده و فامیل گرم است و نه به هیچ کس دیگر. انگار خودم مانده ام با خودم. در دنیای درونی خودم سیر می کنم... ۴ ماه است رژیم هستم و ۱۲ کیلو کم کرده ام. هنوز هم باید ادامه بدهم. دلم می خواهد ۷ کیلو دیگر کم کنم. ولی سخت شده. وزنم ثابت مانده. دو روز است اراده کرده ام که رژیم را جدی تر کنم. بیشتر ورزش کنم. باید برسم به وزن هدف.... می خواهم سالم و خوشتیپ باشم. به خودم برسم... می خواهم در این دوران میانسالی حال و احوالم بهتر و بهتر باشد...

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

یخبندان

خسته ام...دلتنگم...دلم بهانه می گیرد...

دیروز واکسن زدم...امروز ضعف داشتم و بی حال بودم...

خس نوشتن نداشتم انگار...حرف خاصی هم دیگه انگار ندارم...

بس که انرژی و مهربونی نثار دیگران کردم انگار تموم شدم! خالی شدم...گاهی انگار فقط دلم سکوت و سکون می خواد...هوا هم عالی شده...عاشق این روزهای آخر شهریور هستم و بعدش پاییز...

شاید پاییز که بیاد حال منم بهتر و بهتر بشه....

نمی دونم چرا اینجوری شد...دنیای من خالی شد از عشق...خالی شد از دوست داشتن...خالی شد از مهر ورزیدن...

دنیای بدون دوست داشتن سرد و خالی است...یخبندان...

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

تنهایی

خیلی خوبه که آدم از تنهایی خودش لذت ببره و احتیاجی به حضور آدمها نداشته باشه... یعنی آدم هایی فایده داره دیدن شون یا حرف زدن باهاشون که به آدم حس خوب بدهند و آدم از حضورشون لذت ببره. اگه اینجور آدمها را نداریم خب همون بهتر که توی تنهایی خودمون بشینیم و برای کارهایی که لذت می بریم وقت بگذاریم.

خیلی وقتها به بودن و نبودن آدم ها فکر می کنم... به اینکه چه کسانی توی دنیا هستند که واقعا دوستم داشته باشند و بود و نبود من براشون فرق بکنه. خیلی کم و معدود و انگشت شمار هستند. که شاید هی هم از تعدادشون کمتر میشه....

توی چند هفته پیش سراغ دو سه تا دوست قدیمی رو گرفتم. براشون پیام دادم و احوال پرسی و بعد گفتم اگه یه موقع وقت داشتید تلفنی حرف بزنیم. گفتند باشه خبر میدیم یا زنگ می زنیم و نزدند. برام جالب بود. گفتم خب این دوستی ها تموم شده است...آدم ها هم مشغله دارند هم اولویت هاشون متفاوت هست. خلاصه دنیا همینقدر سرد و خالی است...

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

یکی دیگر از خاله هایم هم به رحمت خدا رفت...

سرشت سوگناک زندگی...

دچار یاس فلسفی شده ام...به آمدن ها و رفتن ها فکر می کنم...به بی بنیادی این دنیا...به خاطرات و آدمها...به قهرها و آشتی ها...به جهان که همه هیچ در هیچ است...از دیشب تا حالا چندین بار اشک در چشمهایم دویده است.. می دانم که دیر یا زود ما هم رفتنی هستیم...

روز به روز بیشتر از آدمها و دنیا دست می شویم...انگار که نباید به هیچ چیز دل بست...در دنیای این روزها که مرگ خیلی نزدیک و آسان است، دلبستگی نشاید. باید سبکبار باشم و آماده رفتن...شاید هم ماندن و رنج کشیدن! 

همه چیز در تغییر است...امروز برای خرید رفتم جایی که مدتها بود نرفته بودم..

حوالی خانه ای که ۱۵ سال پیش ساکن آنجا بودم. یک خانه را خراب کرده بودند و در حال خاک برداری بودند. خانه ی سر کوچه مجتمع پزشکی شده است. فروشگاه بزرگ نزدیک آن که آن زمان ها هر روز خرید می کردم را سالها بود نرفته بودم. پسران فروشنده چقدر پیر شده بودند.‌.. همه چیز برایم آشنا بود ولی تغییر هم کرده بود...مثل خودم...خاطرات آن سالها یادم آمد...سالهایی که دانشجو بودم و بچه های کوچولو داشتم...دخترم در همان خانه به دنیا آمد و الان ۱۴ ساله است...چه زود و تند و سریع می گذرد...و من چقدر تغییر کرده ام؟ من چقدر در فراز و نشیب ها رشد کرده ام؟ چقدر رنج ها کشیده ام؟ 

همه چیز در گذر و تغییر است...و خیلی تند و سریع می گذرد... 

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

قاصدک خوشحال...

امروز شنبه ۳۰ مرداد ماه سال ۱۴۰۰

این چند روز تعطیلی و تاسوعا و عاشورا و همه رد شد به سلامتی.... ما همش توی خونه بودیم و فقط گاهی صبح ها رفتم پیاده روی... خواهرم کرونا داره و بستری بود و دیروز مرخص شد. مامانم اینا هم کرونا ضعیف گرفتند با وجود زدن واکسن. خلاصه حال و روزگار که اصلا خوب نیست ولی ما داریم تلاش می کنیم زنده و سالم دوام بیاریم!

برام جالبه توی این وبلاگ گاهی قیمتها و اوضاع روزگار را هم نوشتم و بعد از گذشت دو سه سال معلومه که چقدر همه چیز تغییر کرده و بدتر شده. گفتم الان هم دوباره گزارش بدم! دلار ۲۶ هزار تومن است... قیمت سکه بهار آزادی حدود ۱۲ میلیون... و هر گرم طلا حدود یک میلیون و صد و پنجاه هزار تومن.... یادمه اواخر شهریور سال ۹۶ طلا گرمی صد هزار بود... توی ۴ سال چقدر همه چیز تغییر کرد.....می دونم باز هم بدتر میشه... یاد دوست دوران گذشته ام افتادم که الان حدود یک ساله کلا ازش بی خبرم. همش تشویقم می کرد که برو طلا و سکه بخر بگذار کنار و مطمین باش چند سال دیگه خیلی خوشحال هستی که طلا خریدی.... واقعا هم اصلا نمی تونم تصور کنم مثلا ده سال دیگه اوضاع ایران چطوری میشه و وقتی ما دوران پیری و بازنشستگی مون میشه و بچه هامون اول جوانی و زندگی ساختن شون هست اوضاع چطوریه....برای همین گاهی تلاش کردم یه چیزی پس انداز کنم برای آینده ی مبهم مون در این کشور.... چند سال دیگه کلاه مون پس معرکه نباشه.... 

هاها.... یاد ز افتادم که تا همین دو سال پیش می گفت خیلی ها جای خالی نداشته هاشون رو با پول و اینا پر کردند.... ولی من می دونم که پول و تجملات زیاد هم چیزی نیست که حال و دل آدم رو خوب کنه....

یه چیزای دیگه هست که دل آدم را خوش می کنه به زندگی...البته یه حداقلی از پول و امکانات هم باید باشه تا راحت زندگی کرد...ولی بعدش دیگه پول زیاد دلیل حال خوش نیست... 

حال خوش جایی توی دل و قلب آدم هاست... جایی و جوری که به دنیا و بقیه ی آدم ها نگاه می کنند... حال خوش صلح درون آدمها با خودشون و هستی است... وقتی با خودت و همه ی جهان هستی در صلح و آرامش باشی و از هیچ کس هیچ انتظاری نداشته باشی در بهترین حالت قرار می گیری....راحت و رها مثل یک قاصدک خوشحال و خندان در پرواز....

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

سبز مثل تو....

بعضی از درد و رنج ها را آدم نمی دونه چه موقع تموم میشه... بعضی از رنج ها انگار با آدم به دنیا میان و بعد با آدم دفن میشن... یعنی تا آدم زنده است این درد ادامه داره.... کاریش هم نمیشه کرد...

دلم می خواد بنویسم ولی نمی دونم چی بگم...هزار تا حرف هست ولی انگار هیچی نگم بهتره...

برم قورمه سبزی بپزم و ورزش کنم و غرق بشم توی زندگی روزمره تا بگذره.... بخوام عمیق فکر کنم به زندگی و دنیا و خودم و اطرافیان و اینا دیوونه میشم.....

از عشق هم دیگه هیچی نگم که بارها و بارها سوختم و خاکسترم بر باد رفت.... فقط می دونم وقتی بمیرم چند نفر معدود میگن آخی چقدر عشقی بود... چقدر عاشقونه نوشت... چقدر نوشته هاش صاف و زلال بود... چقدر کیف کردیم با نوشته هاش ولی هیچی نگفتیم و بی خیال سوت زدیم و گذشتیم....

خب زندگی همینه و کاریش هم نمیشه کرد...

  • رها رها
  • ۰
  • ۰

من و دستان خدا...

دستانم محکم در دستان خداست و دل آرام هستم...

این را دیشب فهمیدم... فهمیدم که خدایی دارم که همیشه با من است... خدایی که در خواب و بیداری و در هر حالت با من است... صدایم را می شنود... فکرهایم را می خواند... توی قلبم نشسته و خلاصه همیشه و همه جا هست و کامل و دقیق می داند درباره ی هر چیزی...

برای همین وقتی خودم را به دستانش می سپارم خیالم بابت همه چیز راحت می شود... بهش تکیه می کنم و دیگر نگران هیچ چیز نیستم. می دانم خودش هوایم را دارد و هر کاری لازم باشد انجام می دهد... 

چند دقیقه پیش اسفند دود کردم... بوی اسفند پیچیده توی خونه... چند تا هم چایی خوردم! بی خود و بی جهت! پیاده روی و دوچرخه سواری هم رفته ام دیروز و امروز... 

می خواهم بروم الان به یکی دو تا از گلدان هایم برسم امروز. خاکشان را عوض کنم... قلمه بزنم...

چشمم که به گل و گلدان هایم می افتد پر از حس خوب می شوم... خوشحالم که توی این دو سال و اندی اینهمه گل و گیاه قشنگ پرورش داده ام... حسن یوسف و بنجامین را گذاشته ام پشت پنجره و آفتاب ملایمی می افتد روی برگهایشان... لذت می برم از بازی نور و سایه با برگها و گلها.... 

دو سه تا از گلدان ها را هم گذاشته ام توی بالکن... بقیه هم که گوشه و کنار سالن... هر بار جایشان را عوض می کنم... دستی به سر و رویشان می کشم... دلخوشی لطیفی هستند این گلها برایم...

  • رها رها